تیر 94 - خط سرخ شهادت
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خط سرخ شهادت
قالب وبلاگ

 

عصر غربت لاله هاست ،اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید.


از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد وسکوت

 

 

 

 

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .

کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست که در


وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید

 

چرا لاله آنقدرسرخ است !!


 



چرا کسی دیگر نمی پرسد مزار حمید ومهدی باکری کجاست ؟؟؟


چراوقتی گفتند :یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع) بسته بودند


شهید شدند.کسی تعجب نکرد.

 



.چرا وقتی گفتند:تنی معبر عبور مین دیگران  شد

 

شانه ای نلرزید   .      


چرا نمی دانیم شیمیائی چیست وزخم شیمیائی چقدر دردناک است 


وچطور می شود یک عمر با درد زیست


نمی دانم چرا کسی نپرسید خرمشهر چطور آزاد شد؟؟!!

 

 

 

ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم


و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »


ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم




 

.... چرا که خون آنان است که می تپد .


و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .


مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند .


یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که :


بعد از شهدا چه کردیم . بعد از شهدا چه کردیم ...................

 

 


"شهید"


دنیا مشتش را باز کرد.


تو گل بودی،


من پوچ.

...


خدا تو را برد


و زمان مرا...

 

 « روحشان شاد ویادشان گرامی باد»

ارادتمند منصوری  گل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شماگل تقدیم شما

 

 


[ پنج شنبه 94/4/25 ] [ 9:45 عصر ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]

 

پیکر مطهر شهدای عملیات که 20روز در گرمای فکه بر جای ماند


شهدا

شهدا

شهدا

شهدا

 


[ پنج شنبه 94/4/25 ] [ 8:59 عصر ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]


 



در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز، آقا مهدی است. او از دوستان شهید باکری بود.

آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.
زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.

آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن...

 


[ پنج شنبه 94/4/25 ] [ 8:48 عصر ] [ ت-منصوری ] [ ]

 

 

 

 

 

 

 

 


[ پنج شنبه 94/4/25 ] [ 8:46 عصر ] [ ت-منصوری ] [ ]
 

 

پس از مجروح شدن به اسارت دشمن در آمد و در آن جا به

شهادت رسیده است و او را دفن کرده اند و 16 سال بعد

هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی، جنازه ی


«محمدرضا شفیعی» و دیگر شهدای دفن شده را

بیرون می آورند.تا به گروه تفحص  تحویل دهند.اما جنازه


 محمدرضاسالم است ،سالم ،سالم





صدام گفته بود این جنازه این طور نباید تحویل ایرانی ها داده

شود.


اورا 3 ماه در آفتاب داغ می گذارند، اما تفاوتی نمی کند.

 

پودر مخصوصوص تخریب جسد می پاشند، ولی بازهم

 

بی تاثیر است .


مادر شهید می گوید: موقع دفن محمدرضا، حاج حسین کاشی


به من گفت :می دانید  چرا بدن او سالم است؟ گفتم چرا؟


گفت:راز سالم ماندن ایشان چهار چیز است:


هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد.


دائماً با وضو  بود.


هیچ وقت زیارت عاشورا یش ترک نمی شد.


مداومت بر غسل جمعه داشت.


هر وقت برای امام حسین- علیه السلام- گریه می کرد،

 

اشک هایش را به بدنش می مالید.





مادر شهید درباره ی موفقیت شهید می گوید:

 

به امام زمان- عجّل الله تعالی فرجه الشریف-


ارادت خاصّی داشت و هر وقت به قم می آمد،

 

رفتن به جمکران را ترک نمی کرد.



روحش شاد ویادش گرامی باد.


منبع :وبلاگ قدیمی خودم  بلاگفا(ایثار وشهادت )



[ جمعه 94/4/12 ] [ 12:30 صبح ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]


 

 

 


آستیــــــن خالــــــے ات نشــــــان از مردانگــــــے ست..



با ایــــــن دو دســــــت ســــــالم،



هنوز نتــــــوانسته ام یــــــک قنــــــوت اینــــــچنینے بخــــــوانم ...

 


 

 


یکی از دوستان اصفهانی ام از حقیر گلایه میکرد.که چرا

 

از شهید خرازی نمی نویسی .........


امروز اومدم از تو بنویسم داداش حسین ، امــــــــا ........


اما ... دستهایم روی حرفها میچرخد ، چشمهایم بر روی

 

صفحه کیبردم به دنبال پیدا کردن واژه


هی در وصف تو میدود...


ولی انگار واژه ها هم فرار میکنن


میترسند که نتوانند تو را درست وصف کنن.


در آخر از برخورد حروف و تصادف واژه ها باهم


سطر سطر که نه ... صفحه صفحه که نه ... نامه نامه که نه ....

 

 

 

دریـــا دریا ... آســـــمان آسمان ... از تو واژه هـــــا ساختند ...


اما چه کنم...!!! چه کنم که من در این حد و اندازه ها نیستم که بتوانم تو را بنویسم ...


اصلا چه را وصف کنم .. ؟؟؟؟!!


از چه بگویم ... ؟؟؟!


از کجا .. ؟؟؟!!!


از جنوب... ؟؟؟!!! کجای جنوب ؟؟؟!!

 


از خــــط ... ؟!


از ســــــنگرت ... ؟!


از طـــــــــــــــــــلائیه... ؟!


از شــــــــــــــــــــــــــلمچه... ؟!


از فـــــــــــــــــــــــــرماندهیت ... ؟!


از مَــــــــــــــــــــــــــــــــقَرّت... ؟!


از لـــــــــــــــــشکرت .. ؟!


از رُفَــــــــــقات ... ؟!


یا از رِفاقَـــــتت .. ؟!

 

 


از مـــــــــــردونگیت .. ؟!


از شــــــــــــــــجاعتت .. ؟!


از تـــــــــــــــــدبیرت ... ؟!


از آرامـــــــــــشت .. ؟!


از روحـــــیت.. ؟!


از محبتت .. ؟!


یا از اون لبخندهای قشنگت


که واسه همه یه انــــــــرژی دوباره بود و


هســــــت . ؟!

 

 

 

 

 

 

از خودت ..؟!


از دســــتت . ؟!


یا از قنوت نمازت . ؟!  

 

 

          از عشقت به نیروهات. ؟! 

 

 از عشقت به امام حسین . ؟! 

 

 یا از عشقت به خــــــدا . ؟!  

 

 


از آســـــــــــمونی بــــــــــودنت . ؟!


یا از آســـمونی شــــــــــــــــدنت . ؟!


یا از پـــــــــــــــــروازت .؟!


یا از تولد دوباره ت .؟!

 

یا از شهادتت

 

 


شهید خرازی به روایت شهید آوینی

... وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .

اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (ع) رو به رو است .

ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.

حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر .

حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.


شهید سید مرتضی آوینی _گنجنه آسمانی ، ص




گل تقدیم شماروحش شاد ویادش گرامی بادگل تقدیم شما

به قلم ت-منصوری

منبع :وبلاگ خودم در بلاگفا(ایثاروشهادت)

 


[ دوشنبه 94/4/8 ] [ 1:6 صبح ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]



جای "شهید دقایقی" خالی که توی وصیت نامه خطاب به همسرش نوشت:


"اگر بهشت نصیبم شد منتظرت میمانم..

جای "شهید زین الدین" خالی که میگفت:


در زمان غیبت امام زمان به کسی منتظر میگویند که منتظر شهادت باشد...



جای "شهید حسن آبشناسان" خالی که


همسرش گفت:


لباسهای خونی همسرم را گذاشته بودند داخل یک کیسه پلاستیک..


روز سوم که خانه خلوت تر شد رفتم کیسه را آوردم...


خون هم اگر بماند بوی مردار میگیرد ، با احتیاط گره اش را باز کردم


  ولباسها را آوردم بیرون ...بوی عطر پیچید توی خانه...


عطر گل محمدی


بوی عطری که حسن میزد..



جای "شهید علمدار" خالی که میگفت:


برای بهترین دوستان خود دعای شهادت کنید

ای شُهدا


برای ما حمدی بخوانید که شُما زنده اید و ما مُرده ...! شهادت یک

 

لباس تک سایز است ،هر وقت و هر زمان اندازه ات را به لباس

 

شهادت رساندی ،هر جا باشی با شهادت از دنیا میروی...


"شهید آوینی"


شادی روح شهدا صلوات

 


 


[ یکشنبه 94/4/7 ] [ 4:10 صبح ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]

 

افسران - چند سال پ?ش ، پشت م?دان م?ن ، چند نفر رفتند معبر باز کنند...
 
سی سال پیش ، پشت میدان مین ، چند نفر  رفتند تا معبر باز کنند ؛
 
یکی شون چندقدم که رفت دوباره برگشت ،
 
فکر کرده بودند شاید ترسیده !!!


ولی پوتین هاش رو داد و دوباره برگشت وگفت :
 
« تازه از تدارکات گرفته ام ؛ بیت الماله
 
 
، حیفه ‏»
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 

بعد پابرهنه رفت و دیگه برنگشت!!

[ یکشنبه 94/4/7 ] [ 3:33 صبح ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]

 

به طور قطع ما آدم های پا در گل مانده، از درک این لبخند در موقع


کفن شدن این شهیدان عاجزیم. این رمز و راز را تنها عاشق و معشوق


می دانند و بس.


دیگر بار لبخند شهیدان ،لبخندی از سر رضایت ،شوق ،آرامش ...


براستی بر این لبخند شیرین ،چه شرحی می توان نوشت؟


واقعاً نمی دانم چه بنویسم...فقط دوست دارم بدانم چه دیده اند که


چنین زیبا لبخند بر لبشان نشسته است .


واقعاً چه شرحی براین عکسها می توان نگاشت.


حقیر که عاجزم...


پس سکوت ... اولی تر است


روحمان با یادشان شاد.

 

                                                                       

                                                                           دلنوشت :

تکه های بدنت خاطر مین مانده هنوز       

   خون تو با عرق خاک عجین مانده هنوز

                           بعد از آن روز که در دامنه ها افتادی

آسمان دست به دامان زمین مانده هنوز

جای تو در دل این سنگر خاکی خالیست

ماه ،مشتاق تماشا به کمین مانده هنوز

چند روزی قفسی ساختی از ما، دورت

پر زدی و قفست روی زمین مانده هنوز

  

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

شهدای خندان

 

 

منبع :وبلاگهای خودم در بلاگفا

 

شهدا شرمنده ایم

 

نسیم شهادت

 

 


[ یکشنبه 94/4/7 ] [ 12:9 صبح ] [ ت-منصوری ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 76
کل بازدیدها: 85994